البته سروان در جست و جوی کتاب و نوشته خانه را زیرو رو نمی کرد، او در پی یافتن اسلحه یا پارتیزانی بود که احتمالا میان کپه ی رخت ها پنهان شده باشد. پابلو به او گفت:
"آقای سروان نگردید، این جا فقط یک چیز وجود دارد که می تواند برای شما خطرناک باشد"
افسر یکه خورد. وحشت زده دست به اسلحه اش برد و پرسید: اون چیه؟
شاعر گفت: "اون شعره"
از گفت و گوی میان یک سروان ارتش و پابلو نرودا بعد از کودتای نظامی 11 سپتامبر سال 1973 در شیلی
پ.ن.
نمی دونم چرا همه برای پست های قدیمی کامنت گذاشتن !!!! ظاهرا پست قبلی دیده نمیشده!!!
