تبليغاتX
جایی برای پاهای دراز من
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

البته سروان در جست و جوی کتاب و نوشته خانه را زیرو رو نمی کرد، او در پی یافتن اسلحه یا پارتیزانی بود که احتمالا میان کپه ی رخت ها پنهان شده باشد. پابلو به او گفت:

"آقای سروان نگردید، این جا فقط یک چیز وجود دارد که می تواند برای شما خطرناک باشد"

افسر یکه خورد. وحشت زده دست به اسلحه اش برد و پرسید: اون چیه؟

شاعر گفت: "اون شعره"

 

از گفت و گوی میان یک سروان ارتش و پابلو نرودا بعد از کودتای نظامی 11 سپتامبر سال 1973 در شیلی

 

پ.ن.

نمی دونم چرا همه برای پست های قدیمی کامنت گذاشتن !!!! ظاهرا پست قبلی دیده نمیشده!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط یه لنگ دراز  |