تبليغاتX
جایی برای پاهای دراز من
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

Harold and Maude

Director: Hal Ashby

1971

 

اگه یکی از شاخصه های یه فیلم ماندگار رو داشتن یه فیلمنامه خوب بدونیم شاید بشه یکی از شاخصه های یه فیلمنامه جذاب رو داشتن یه شروع خوب و تاثیر گذار دونس ...

خطوط بالا رو نه میشه یه قانون دونس و نه اصلی اثبات شده... فقط یه پیش فرضه برای ادامه مطلب که از طرف من ارایه شده و جالبه بدونین الان که بهش نگاه میکنم دارم کم کم نسبت به درستیش شک می کنم. انصافا شروع یک داستان یا فیلم چقدر میتونه به چسبیده نگه داشتن تماشاگر روی صندلیش کمک کنه؟ شاید همین الان بشه این پیش فرض رو حذف شده دونس چون اگه تماشاگر از ادامه فیلم خوشش نیاد میتونه به راحتی سالن سینما رو ترک کنه یا دی وی دی پلیرش رو خاموش کنه یا مث من در لپ تاپش رو ببنده ... اما ازتون میخوام یه کم دوگوله هاتون رو بکار بندازین ببینین تا به حال چند بار همین یه فاکتور که چند لحظه پیش به صورت منطقی رد شد باعث دیدن فیلمی یا خوندن کتابی در زندگی شما شده...

فیلم هارولد و ماود رو سال گذشته از دوست عزیزی گرفتم . دوستی که شدیدا فیلم رو دوست داشت و یکبند از اون تعریف می کرد اما من نمی دونم به چه علتی زیاد راقب به دیدن یا داشتن فیلم نبودم برای همین تصمیم گرفتم قبل از کپی کردن فیلم روی هارد کامپیوتر از روی عادت قدیمی به فیلم سرکی بکشم و همین سرک کوچک از دو دقیقه ی ابتدایی فیلم کار خودش رو کرد و باعث شد با علاقه ای وافر و به سرعت صاحب اقدام به رایت فیلم بکنم ...

در همان حین که اسامی در کنار تصویر می گذرند جوانی خوش پوش در خانه ای مجلل به ارامی در حال گذر از چندین اتاق است تا اینکه به تصویر طنابی اویزان از سقف ختم می شود. جوان در جلوی چشمان متعجب من از صندلی بالا رفته خود را آویزان می کند... جوان در حال جان کندن و من خشک زده روبروی تصویر. حیرت من بیشتر می شود وقتی مادر داخل اتاق میشود ؛ نگاهی معمولی به پسر میاندازد؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد به سراغ تلفن رفته با دوستی شروع به صحبت می کند ...

بقیه فیلم رو تعریف نمی کنم که ماتحت همتون بسوزه

ضمنا مال خودمه ... به هیچکی هم فیلم رو نمیدم

دم خودم هم گرم

همینی که هست ... می خوای بخوا نمیخوای هم به من چه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط یه لنگ دراز  | 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

البته سروان در جست و جوی کتاب و نوشته خانه را زیرو رو نمی کرد، او در پی یافتن اسلحه یا پارتیزانی بود که احتمالا میان کپه ی رخت ها پنهان شده باشد. پابلو به او گفت:

"آقای سروان نگردید، این جا فقط یک چیز وجود دارد که می تواند برای شما خطرناک باشد"

افسر یکه خورد. وحشت زده دست به اسلحه اش برد و پرسید: اون چیه؟

شاعر گفت: "اون شعره"

 

از گفت و گوی میان یک سروان ارتش و پابلو نرودا بعد از کودتای نظامی 11 سپتامبر سال 1973 در شیلی

 

پ.ن.

نمی دونم چرا همه برای پست های قدیمی کامنت گذاشتن !!!! ظاهرا پست قبلی دیده نمیشده!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

باز سازی یک کشور بعد از جنگ مثل شروع کردن یه زندگی بعد از تجاوز می مونه . اگر جنگ دستاوردی داشته باشه اون فقط گورستان هاست و توی گورستان ها از دشمن خبری نیست.

آسمان و زمین

فیلمی از الیور استون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  توسط یه لنگ دراز  |