کاش ما زن ها قدرتی داشتیم در ایل سرتاسر مردونه, تا به شما یاد می دادیم چطور باید مرد بود و دو شمشیر به دست گرفت و جنگید. ما زن ها بچه هامون رو بزرگ نمی کنیم که بمیرن و عقیم بشن, و شما مردهای خوش اقبال فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین اون ها نبودین.
شکار روباه
تالار وحدت
کارگردان, نویسنده و طراح دکتر علی رفیعی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:53  توسط یه لنگ دراز
|
پیرمرد:
من مادرشون رو میشناسم, یعنی زنت رو! از خیلی وقت پیش؛ من درشکه چی ی منزل شون
بودم. اما راستش رو بخوای الان که فقیرم حال و روزم از اون موقع بهتره! اسب ها؛ هه
... هه... هه... هیچ کس نمیدونه من چه قدر از این اسبها می ترسیدم! وقتی رعد و برق
تو چش شون میزد رم می کردن و رام کردن شون خیلی سخت بود، واقعا خیلی سخت! اگه
نترسی معلوم میشه بی تجربه یی و وقتی هم که با تجربه میشی دیگه نمی ترسی !!! آخ که
از دست این اسبهای لعنتی
انریک
[چمدانش را برمی دارد]: راحتم بذار
پیرمرد:
نه ... نه ... برای چند سکه مسی ی بی مقدار چمدونت را برات میارم. زنت از تو متشکر
میشه؛ اون از اسب ها نمیترسه؛ اون خوش بخته.
انریک:
زود باش. من باید به قطار ساعت شیش برسم
پیرمرد:
آه ! قطار یک چیز دیگه یی یه ! یک چیز معمولی یه ؛ اگه من صد سال هم زنده گی کنم
از قطار نمی ترسم! چون قطار چیز زنده یی نیست و زنده گی نداره . میاد و میگذره ...
اما اسب ها ... نیگا کن
زن
: انریک! انریک من! زود به زود نامه بنویس... فراموشم نکن
پیرمرد:
آخ دختر! هه ... هه ... یادت میاد اون واسه خاطر تو چی جوری از دیوار می پرید و از
درخت های زیتون می اومد بالا تا فقط تو رو ببینه؟
زن
[لب خند]: آره .. تا آخر زندگیم فراموش نمی کنم.
انریک:
منم همینطور
زن:
منتظرت می مونم؛ به سلامت
انریک[غم
بار]: به سلامت
پیرمرد:
ناراحت نباش. اون زنته و دوستت داره. تو هم اونو دوست داری! ناراحت نباش.
انریک
: درسته ... اما ندیدن و دوریش ناراحتم میکنه
پیرمرد[ریش
خند]: از این بدتر هم وجود داره. بدتر اینه که زلزله بیاد؛ رودخونه طغیان کنه یا
طوفان بشه
انریک:
حوصله خوشی ندارم.
پیرمرد:
هه ... هه...هه... همه ی دنیا و تو بیشتر از همه خیال می کنید که نتیجه ی طوفان,
خرابی هایی ی که به جا میذاره ... اما من بر عکس فکر می کنم ... فکر می کنم نتیجه
طوفان
انریک:
بسه دیگه ... این قدر مزخرف نگو ... سریع باش... ساعت داره شیش میشه
پیرمرد:
و اون وقت دریا؟ ... در دریا
انریک
[خشم آلود]: گفتم بس کن ... خفه شو و زود باش
پیرمرد:
چیزی فراموش نکردی؟
انریک:
نه ... همه چیز و ورداشتم و در چمدونم مرتب کردم. تازه به تو اصلا مربوط
نیست...بدترین چیز تو دنیا خدمت کار پیر و گداست
صدای
اولی: پاپا
صدای
دومی : پاپا
صدای
سومی : پاپا
صدای
چهارمی : پاپا
صدای
پنجمی : پاپا
صدای
ششمی : پاپا
پیرمرد:
بچه هات هستن؟
انریک:
اره هر شیش تاشون
دختر
: پاپا من سنجاب کوچولو نمیخوام! اگه تو برام سنجاب کوچولو بیاری دیگه دوستت
ندارم! تو نباید سنجاب کوچولو برام بیاری من نمیخوام
صدا:
منم بزغاله نمیخوام
صدا:
منم موش کور نمیخوام
دختر:
ما سنگ میخوایم... یه سری سنگ بزرگ از کوه... اینو برامون بیار
صدا:
نه ... نه ... من موش کورم رو میخوام
صدا:
نه ... من موش کور رو میخوام
دختر:
نه خیر... هیچم نه ... موش کور مال منه
انریک
: بسه دیگه ... شماها باید قانع باشید
پیرمرد:
تو خودت گفتی اینا سلیقه هاشون متفاوته
انریک:
اره خوش بختانه متفاوته
پیرمرد:
چی؟
انریک
[محکم]: خوش بختانه
پیرمرد[غم
بار]: خوش بختانه
[پیرمرد
و انریک می روند]
زن:
به سلامت
صداها:
به سلامت
زن:
زود برگرد...زود
صداها:
آره...زود
زن
[غمبار]: اون میتونه شبا خودش رو خوب گرم کنه! چاهار تا پتو با خودش برده ... اما
من توی رخت خواب تنها می مونم و می لرزم ... چشاش خیلی قشنگن ؛ اما من قدرتش رو
دوست دارم ... پشتم یه کم درد می کنه ... وای از وقتی که اون به من بی اعتنایی کنه
... دلم میخواد به من بی اعتنایی کنه و دوستم داشته باشه ... دلم میخواد فرار کنم
و اون بیاد منو برگردونه ... دلم میخواد که منو بسوزونه ... بسوزونه ...[به فریاد]
به سلامت انریک...خدا نگه دارت انریک من ... انریک دوستت دارم ... خیلی کوچیک می
بینمت ... از این سنگ به اون سنگ می پری ... کوچولو شدی ... قد یه دگمه شدی که
میتونم قورتت بدم ! با نگاه می خورمت!!! انریک عزیز من
دختر:
ماما
زن
[محکم]: برو بیرون ... نه ... باد سرد میاد ... نرو بیرون ! گفتم نه
[زن
ناپدید می شود]
دختر:
پاپا ...پاپا... تو باید یه سنجاب کوچولو برام بیاری ... من سنگ نمیخوام... سنگ
ناخونامو میشکنه ...پاپا