-
در طول تاریخ، ریشه تمام لذایذ دنیا با خون آبیاری شده و هنوز هم باید بگم که
همینطوره. بدون خونریزی هیچ چیز پذیرفتنی نیست . بودلر
- می بخشی اما باید بگم این جمله از
بودلر نیست ، مال نیچه است و از کتاب فراسوی نیک و بد گرفته شده .
- نه نیچه است و نه بودلر و نه حتی پاول
مقدس … این مال داداست.
سالو (120 روز سودوم)
پیر پائولو پازولینی
1975
جافتاده ها:
1- فیلم یه جاهایی واقعا مشمئز کننده
میشه اما سکانس آخر رو باید از کل فیلم جدا کرد … واقعا یه شاهکاره … نماهای شکنجه
دختر و پسرهایی که از یه دوربین دیده مشه
2- خوی حیوانی بشر … کی بهتر از
پازولینی میتونست اینو نشون بده
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:47  توسط یه لنگ دراز
|
متولد مهر 1317، تهران. در خانواده ای
نظامی . خانواده ای که بعدها شاعری چون فروغ را به ایران هدیه کرد.
فریدون یک شاعر، یک آهنگساز، یک روشن
فکر و یک مبارز بود هرچند بیشتر(یا شاید هم همه) پدران و مادران ما او را به عنوان
یک شومن به یاد می آورند، به عبارتی معروف ترین شومن قبل از انقلاب.
فرخزاد پایان نامه ی تحصیلی اش را دررشته ی حقوق سیاسی
از دانشگاه برلین و مونیخ دریافت کرده بود. تز پایان تحصیلی اش را در باره تاثیر
عقاید مارکس و انگلس بر کلیسا نوشته بود.
او نخستین شعرهایش را
به زبان آلمانی نوشت و آنها را در کتابی با نام «فصلی دیگر» در انتشارات لوخترهند
در آلمان منتشر کرد .انتشار این کتاب ، توجه شعر دوستان ومنتقدان ادبی آلمان را
جلب کرد . یوهانس بوبروفسکی ، منتقد ادبی سرشناس دهه های۶۰ و۷۰ آلمان از کتاب شعر
فریدون فرخزاد به بمثابه یکی از فرازها و شاخص های شعر آن زمان یاد کرد. کتاب فصلی
دیگر ، جوایز ادبی معتبری را در آلمان نصیب فریدون کرد.
او پس از انقلاب به آلمان مهاجرت کرده و در
رادیو بایرن به تولید برنامه هایی به زبان آلمانی پرداخت .محتوای بسیاری از این برنامه ها ، معرفی ادبیات و
فولکور ایران بود.
شوهایفرخزاد پس از انقلاب تریبونی برای افشای سران سیاسیجمهوری اسلامی بود. در
سخنرانی خود در آلبرت هال لندن که یکیاز تندترین شوهای سیاسی – هنری اش
بود بنیادهای خرافه پروری و تحمیق حکومتاسلامی
در ایران را به باد انتقاد گرفت.
فریدون فرخزاد در ۶
سپتامبر ۱۹۹۲ در آپارتمان محل سکونتش در شهر بن آلمان به دست مأموران وزارت
اطلاعات جمهوری اسلامی با ۱۷ ضربه کارد تکه تکه شد.
یادش گرامی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:14  توسط یه لنگ دراز
|
جمعه یکم شهریور 1387
خشت و آیینه
یک فیلم از ابراهیم گلستان
1338
اگه با سبک داستان نویسی و دیالوگ نویسی گلستان مخصوصا در نوشته های قبل از
دهه پنجاه او آشنایی داشته باشین هنگام تماشایی این فیلم حس غریبی نخواهید داشت.
نوع دیالوگ ها و روایت قصه به نظر خیلی آشنا میاد و در صورتی که به داستان های او
علاقه داشته باشید حتما از این فیلم نیز خوشتان خواهد آمد. اما در غیر اینصورت
تنها به شرطی که یکی از علاقه مندان سینمای ناب باشید خواهید توانست این شروع
کننده سینمای روشنفکری ایران را (آن هم در اوج قدرت فیلمهای فردینی و آبگوشتی) تا
انتها تماشا کنید.
همانطور که گفتم نوع دیالوگهای فیلم قدری عجیب است و من را تنها به یاد داستان
های کوتاه خود ابراهیم گلستان می اندازد. نوع نگارش اوشبیه هیچ کس و هیچفیلم دیگری نیست، یک چیز یونیک و خاص خود گلستان
که چون دیگر به این شکل در سینمای ما تکرار نشد می تواند برای تماشاگران قدری
ناملموس و مصنوعی باشد. در واقع گفته گوها خیلی به ادبیات نزدیک شده. به این
دیالوگ توجه کنید:
- اخه چه جور گذاشت و رفت؟
- گذاشت و رفت، جور نمیخواد.
یا
- اتفاقات تو زندگی ما مثل غبار تو هواست، مثل خاک تو کوچه هست، راه که میریم
میشینه رو سر، میشینه رو لباس. بعد باید با یه ماهوت پاک کن پاکش کنیم.
نگاهی به لیست بازیگران فیلم آن را در دید امروزیبسیار غنی اما در آن دوران بسیار ناشناخته نشان
میدهد. در آن دوران که سینمای کاباره ای ما از ستاره هایی چون فردین، بیک ایمان
وردی ، ملک مطیعی، میری و ایرج قادری بهره میبرد کارگردانان جوان تازه وارد گود
شده ما که سعی در نمایش سینمای جدیدی در ایران داشتند تصمیم به استفاده از
بازیگران تئاتر کردند که همین روند نیز در خشت و آیئنه اجرا شده است. بازیگرانی
چون مشایخی (که به نظر من یکی از بهترین بازیهایش را در این فیلم ارائه داد) کشاورز،
فنی زاده ... که همگی در تئاتر آنروز از
چهره های بسیار شناخته شده بودند.
یکی از بازی های به یاد ماندنی مربوط به جلال مقدم بود که از روشنفکران مطرح
قبل از انقلاب و از کارگردانان خاص محسوب می شد و هنوز هم مستند خانه خدای او یکی
از بهترین های ایران است.
با تمام این فاکتور ها گلستان اما به خوبی توانست تضاد جاری در جامعه آن روز
ما (یه نگاهی به امروزمان نیز بیندازید) را به نمایش بگذارد. بچه ای (نماد تک تک
مردم این کشور) پیدا شده و هیچ نهادی حاضر به پذیرش مسئولیت آن نیست (سردرگمی مردم
، سرنوشت مبهم و نامعلوم ). درواقع گلستان در این فیلم به همه یک نیش میزند. از
کلانتری که نماد قانون مملکت است تا شیرخوارگاه . حتی به خودش نیز رحم نمیکند ، به
یاد بیاورید میز غذاخوری و حرفهایی که توسط مقدم و فنی زاده زده به مرد زده میشود
و نه تنها کمکی به او نمی کند بلکه باعث
بیشتر سردرگم شدن او میشود.
گلستان روایت تلخ خود را در انتهای فیلم کامل میکند، در جایی که مرد سردرگم تر
از همیشه در خیابان تصاویر تلویزیونی مردی را تماشا می کند که در مورد اخلاق در
جامعه صحبت میکند. مرد با چهره ای مبهوت به او می نگرد.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:0  توسط یه لنگ دراز
|