تبليغاتX
جایی برای پاهای دراز من
جمعه پانزدهم بهمن 1389

 

مریم هوله در سال ۱۳۵۷، در یک خانواده‌ی کردتبار در تهران، دیده به جهان گشوده و از سن ۱۳ سالگی بطور حرفه‌ای، آغاز به کار کرده است. در سال ۱۳۷۶، سفر اعتراض آمیز خود را به یونان آغاز کرد. بطور غیر قانونی و طی ۲۷ روز پیاده‌روی، شبانه خود را به آتن رساند. در سال ۱۳۷۹ یک فیلم‌ساز ایرانی مقیم آمریکا، فیلمی از زندگی و شعرهای او ساخت که ماه‌ها در شبکه‌های ماهواره‌ای و بعدها به صورت ویدئو‌کاست، مرکز توجه بود. این فیلم، تولدی دیگر نام دارد. نخستین کتاب او که در آمریکا به چاپ رسید «‌بادبادک هرگز از دست‌های من پرواز نخواهد کرد» بود. این کتاب توسط انتشارات میگلن گرافیس در سال ۱۳۷۹ یا ژانویه سال ۲۰۰۰ به چاپ رسید.

تنها کتابی که از او در ایران به چاپ رسیده «‌در کوچه‌های آتن» نام دارد که شعرهای او طی زندگی یک ساله‌اش در آتن است. این کتاب توسط نشر میرکسری منتشر شده است. این کتاب که در ایران بصورت سانسور شده به چاپ رسیده، ‌طی ۲۵ روز به فروش رفت. در همین زمان او در اعتراض به سانسور و مشکلات چاپ و نشر در ایران، به مدت یک ماه در پارک دانشجو و در مقابل مجموعه‌ی تئاتر شهر، که از مشهورترین مراکز فرهنگی ایران است، اعتصاب کرد و ده‌ها شاعر دیگر به او پیوستند و تحصن آنها، مدت‌ها تیتر نشریات بود. اما به علت بیماری از ادامه، باز ماند.

در ژوئن ۲۰۰۱ طی سفری به سوئد به دعوت بنیاد پژوهش‌های زنان کتاب (باجه نفرین ) را به چاپ رساند که این کتاب نیز توسط نشر باران در استکهلم به چاپ رسیده‌است.

سال گذشته او برنده بورس یه سالانه انجمن قلم در سوئد شد و هم اینک ساکن سوئد است و سایت اینترنتی مانیها « سایت تخصصی شعر » را به همراه هومن عزیزی اداره می‌کند. از مریم هوله یک کتاب هم به زبان کردی منتشر شده‌است که آوازهای دیوانهٔ باران « شیته گورانیه کانی باران » نام دارد.دو کتاب دیگر او توسط نشر ارزان در سوئد به چاپ رسیده است. این دو کتاب، "کمپانی دوزخ" و "جزام معاصر" نام دارد و در یک مجلد منتشر شده‌اند. جلد دوم این مجموعه شامل کتاب‌های "هومن به خاطر شعر"،‌ "سادیسم" و "شبيخون معجزه" خواهد بود. این مختصر، شرحی است از احوال مریم هوله، شاعر معاصر ایرانی و مقیم سوئد.

 

حتی خودمان برای زندگی

نمی دانم شما هم هیچوقت دچار این احساس می شوید یا نه !

حس می کنم مدام دارم به تعویق می اندازم

 با حمام کردن و خوردن وخوابیدن      جنازه ام را به تعویق می اندازم

با کنار آمدن و ترسیدن

کفر نکردن و سیگار نکشیدن

اقدام نکردن علیه امنیت ملی

با شعار ندادن و آدم نکشتن

الکل ِ کم و رژیم ِ سالم

                                   دارم جنازه ام را به تعویق می اندازم

نمی دانم چرا دسته جمعی به این احساس دچار نمی شویم ؟

 شاید به خاطر اینست که اجتماع بیشتر از یک نفر      غیرقانونی ست !

احساس کردن و نترسیدن       نکند جنازه ها را زنده می کند !

این مرگ ِ دسته جمعی را      نکند از به تعویق افتادن     نجات می دهد    که بکشد !

بکشد        این مرگ را بکشد      که چند روز      مثل آدم با هم زنده بمانیم !

مشروب بخوریم

ازدواج کنیم

و هرچیزی را که لازم بود بکشیم        برای زنده ماندن      

                       حتا خودمان را !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:30  توسط یه لنگ دراز  | 

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389

کثافت و آلودگی هیچ مساله ای نیست تا وقتی ظاهر ساختمون ها خوب به نظر برسه

آماتور

ساخته کریستوف کیشلوفسکی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  توسط یه لنگ دراز  | 

دوشنبه دهم آبان 1389


all the world is birthday cake, so take a piece but not too much

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط یه لنگ دراز  | 

پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389

Men never understand love, they are amateurs.

Woman next door - 1981

Francois Truffaut

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:32  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه بیست و چهارم مهر 1389

میان پاهایم لاشخوری بود که به سختی نوکم می زد. هنوز هیچی نشده کفش و جورابم را تکه تکه کرده بود و حالا داشت تو گوشت و عضلاتم کندوکاو می کرد. پس از هر چند ضربه ای که با منقارش می کوبید به دلواپسی دورم چرخی می زد و از نو دست به کار می شد.

آقایی که داشت رد میشد ایستاد لحظه ای نگاهم کرد بعد با تعجب پرسید چه طور می توانم این حیوان را تحمل کنم.

به او گفتم: من بی دفاعم. آمده نشسته بنا کرده به من نوک زدن. البته سعی کردم برانمش حتی خواستم خفه اش کنم منتها مشکل می شود از پس یک چنین جانوری برآمد. خودتان که می بینید چه هیولایی است. اول می خواست بپرد به صورتم که گفتم حالا چاره ای نیست دست کم بهتر است پاهایم را قربانی کنم. که ملاحظه می کنید دیگر پاک زخم و زیل و ریش ریش شده.

آن آقا گفت: چرا می گذارید این جور عذابتان بدهد؟ یک گلوله حرامش کنید قالش را بکنید.

گفتم: راستی ؟ خودتان لطف می کنید ترتیبش را بدهید؟

آقاهه گفت: با کمال میل. گیرم باید بروم خانه تفنگم را بیاورم. یک ساعتی طول می کشد میتوانید تا برگشتن من دندان رو جگر بگذارید؟

گفتم: از کجا بدانم!

آن وقت بعد از لحظه یی که از شدت درد به خودم پیچیدم گفتم: بی زحمت شما لطف خودتان را بکنید.

گفت: باشد؛ سعی می کنم فرزتر بجنبم.

لاشخور که ضمن گفت و گوی ما به نوبت من و آقاهه را می پایید با خیال راحت همه چیز را شنید و برای من مثل روز روشن بود که حرفهایم را فهمیده و سر تا ته قضیه را خوانده با یک حرکت بال بلند شد، برای این که خیر کافی بردارد عین نیزه اندازها سر و سینه اش را عقب داد و یک ضرب منقارش را به دهن من فرو برد تا هم فیها خالدونم.

من همان جور که از هم شکافته می شدم حس کردم – آن هم با چه سبک باری – که لجه های خون من بی رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق می کند.

 

لاشخور

کافکا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط یه لنگ دراز  | 

جمعه نهم مهر 1389

نمایش مرگاژن

محل اجرا: فرهنگسرای ارسباران

کاری از گروه پاپتی به کارگردانی مهدی پورآذری

یه کار شدیدا نو (دقیقا عین دور دو فرمان که کارگردانش عموی ایشان بودند، به گمونم اینا خانوادگی نابغه هستن)

یه کار تجربی که ترکیبی است از داستان و نقاشی ، با این تفاوت که نقاشی ها زنده هستن و از ترکیب بازیگران نمایش در قسمت های مختلف سالن بوجود اومدن. کارگردان لحظات مختلف زندگی رو در گوشه کنار سالن به تماشاگران نشون میده در حالیکه تماشاگران در حال قدم زدن در بین دکورها هستن و در کنار اون به بازی دو بازیگر اصلی نمایش نیز گوش میدن .

موضوع اصلی اجرا دو معضل اصلی جوامع شرقی یعنی زنان خیابانی و مرگ هست (با توجه به اینکه مهدی پورآذری جامعه شناسی خونده)

نکته بعدی خود نقاشی ها هستن که دایما در حال تغییر هستن ، صحنه های از عروسی ، مرگ و خاکسپاری ، اعتیاد، مشق نوشتن، زنان چادر به سر، دعوای زن و شوهری، خودفروشی و... در نقاشی های مختلف زنانی با چترهای قرمز دیده می شن که نماد زن نقاشی هستن و زنانی با گوشواره های قرمز رنگ که نماد مادران نقاشی هستن...

نمیشه بیشتر توضیح داد باید خودتون برین و ببینین، این نمایش تا 19 مهر اجرا داره

 

نمایش دکه بین راه

نوشته سام شپرد

کارگردان: میلاد شهره

اجرا: کافه کا

کار بدی نیست . حداقل نوع اجرا و اینکه در قسمتی از کافه شاپ برگزار میشه خودش جالب توجه هست.

بازی ها بدک نیست اما ترجمه متن (که کار آقای امجد هست) بسی می لنگد.

 

پ.ن.

مرگاژن به معنی بخیه شده به مرگ هست

نمایش دکه بین راه تا یک شنبه همین هفته اجرا داره

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:27  توسط یه لنگ دراز  | 

یکشنبه چهارم مهر 1389

All I really need is love, but a little chocolate now and then doesn't hurt!

Charles Schulz

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  توسط یه لنگ دراز  | 

دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389

" ای آدمها که که بر ساحل

نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین "

 

خلاصه می کنم :

بیشتر بدبختی مملکت ما از جهله که از نظر من بدترین نوع فقره

همیشه تز و هدف من در زندگی این بوده که بتونم تاثیری هر چند کوچک بر محیطم داشته باشم. احساس رضایت من وقتی به اوج می رسید که می تونستم مشکل کسی رو حل کنم ، کسی رو از یاس دربیارم ، کسی رو به زندگی برگردونم و ... اینکه حس کنم بهبود خیلی خیلی کوچکی حتی در اطرافم ایجاد کرده ام. امیدوارم دوستان من هم با من هم عقیده باشن . تا حالا به این فکر کردین که چقدر می تونین در راه ریشه کن شدن این فقر کمک کنین... انصافا مبلغ ماهانه 30 ، 40 ، 50 یا 60 هزار تومان چی از ما کم می کنه؟ می تونیم به راحتی اون رو پوشش بدیم اما می تونه بخشی از مشکلات عظیم خونواده ای رو پاک کنه.

بنياد کودک که در ايران به نام موسسه خيريه رفاه کودک رسماً به ثبت رسيده بيش از 15 سال است که حمايت مالي و معنوي از دانش آموزان مستعد و نيازمند ايراني ، مبارزه اصولي با فقر و ناتواني را با گسترش دانايي و دانش اندوزي آغاز نموده است . بنياد کودک که در ايران به نام موسسه خيريه رفاه کودک رسماً به ثبت رسيده بيش از 15 سال است که حمايت مالي و معنوي از دانش آموزان مستعد و نيازمند ايراني ، مبارزه اصولي با فقر و ناتواني را با گسترش دانايي و دانش اندوزي آغاز نموده است .

مدتی قبل که سایت این موسسه رو به طور کامل مطالعه کردم خیلی از تلاششون خوشم اومد. پس از تماس تلفنی با اونها تصمیم گرفتم برای کمک به این بچه ها تمام تلاشم رو بکنم.

میهن پرستی خودتون رو نشون بدین. اینها فرزندان کشور ما هستن که عاشق تحصیلن . هیچ فکر کردین که در صورت رها کردن اونها چه آینده سیاهی می تونه انتظارشون رو بکشه.

خواهش آخر:

برای اطلاع بیشتر از این نهاد و آشنایی با نحوه بر عهده گرفتن سرپرستی یک کودک به سایت آنها یا به آدرس گروه آنها در فیس بوک مراجعه کنین.

و نیز:

اگه قبلا در این موسسه فعال بوده اید،

اگر در موسسه های دیگری فعال هستین،

اگر پرداخت حتی این مقدار اندک برایتان سخت است،

اگر اصلا اعتقادی به این نوع کمک ندارین؛

تقاضا دارم این مطلب رو در بلاگتون لینک کنین

 

دست همه ی شما رو می بوسم

من رو در جریان بذارین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:50  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه سیزدهم شهریور 1389

این چیه در آدمها که گرسنگی شون  همه چیرو می بلعه ؛ نور ، هوا و سکوت رو

حالا باغ در حال چرخشه ، باغ زیر این وزن عمیق کم کم داره خرد میشه

انگار بیمار شده و دیگه نه راه برگشتی هست و نه آرامشی وجود داره

و در اون ناآرامی سکوت عجیبی بود؛ احساسی که همه چیز در زمان تکرار میشد

امید؛

خیانت

و ترس

زنان بدون مردان

کارگردان: شیرین نشاط

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23  توسط یه لنگ دراز  | 

جمعه بیست و نهم مرداد 1389

دور دو فرمان

نویسندگان: فرشاد جعفری ، علی طباطبایی، فروغ فرهنگ ، نیما دهقانی

طراح و کارگردان : حمید پور آذری

بازیگران : یه عالمه

اما چطور شد من جز تماشاگران این نمایش شدم:

صحنه اول: ذوق مرگی

یکی از آشنایان خبر داد که همکارش در نمایشی عجیب که داخل ماشین می گذرد بازی می کند. منم که مشتاق مثل همیشه پی گیر قضیه شدم که من بلیط میخوام یاالله .

صحنه دوم: یاس

پس از تماسی تلفنی کاشف به عمل آمد که دانشگاه امیرکبیر(محل اجرای نمایش) جلوی نمایش را گرفته و تنها اجازه یه اجرای دیگه رو به جهت فیلمبرداری گرفتن. اما متاسفانه همه مهمان و دعوتی هستن و کلا ظرفیت پر شده.

صحنه سوم: امید

اما مگه من کوتاه میام ... منم باید این نمایش عجیب رو حتما ببینم ... پس قرار شد در محل گرفتن بلیط حاضر بشم تا ببینیم بلیط فروش میتونه پارتی بازی کنه یا نه.

صحنه چهارم: من سر قرار

ساعت 7 کوچه پایینی تئاتر شهر ، کنار کافه لورکا ... پرایدی خاکستری توقف کرد ... پسر و دختر داخل ماشین مسول فروش بلیط هستن ... عجیب بودن این نمایش از همین جا شروع شده : فروش بلیط های رزرو شده داخل ماشین.

صحنه پنجم: من اما بی بلیط

اما من بلیطی رزرو نکرده ام پس دستانم از پاهایم بسی درازتر است ... کله ام رو کردم داخل ماشین و گفتن من رفیق فلانی هستم یالالله رد کن بیاد ... پس اسمم رفت اول لیست بی بلیط ها که اگه کسی نیومد اول به من بلیط برسه .

صحنه ششم : قراره چی ببینیم؟!!

ساعت شده هشت و نیم و من بالاخره بلیط دار شدم. قراره دو تا مینی بوس بیاد دنبالمون مارو ببره دانشگاه امیر کبیر محل اجرا. همه تماشاگران اینجا جمع شدن. اما من تو این مدت که اینجا ایستادام دایما به حرفهای کسانی که این اولین بارشون نیس به دیدن این نمایش میان گوش میدم و دارم کم کم نگران میشم که قراره چی ببینم؟ یکی میگه دفعه پیش ریختن زدنش ... یکی میگه آب ریختن سرش ... یکی میگه گاز اشکاور زدن ... یکی میگه لباسش پاره شده ... یا خدا من میخوام برم خونموووووون

صحنه هفتم : پارکینگ طبقاطی دانشگاه امیر کبیر

جایگاه های پارکینگ همه شماره دارن . داخل بلیط هر کسی 4 تا شماره هس که به ترتیب باید شروع کنه و سوار ماشینی که اونجا پارک شده بشه ... تو بلیط من نوشته که من باید راننده ماشین ایستگاه اول و چهارم باشم.

صحنه هشتم : وا نفسا ... این دیگه چیه!!!

یعنی توی عمرم از این تئاتر عجیب تر ندیده بودم ... معلوم نی کی بازیگره کی تماشاگر ... به هیچکی نمیشه اعتماد کرد... توی هر ماشین که میشینی که ماجرایی پیش میاد اما نمیدونی راسته یا بازیه ... روت آب میریزن برف شادی میزنن دستگیرت می کنن بهت دستبند می زنن زندانیت می کنن ... و تو این وانفسا اگه میخوای حال کنی باید تو هم بازی کنی ... باید تو هم نقشی داشته باشی باید قاطی قضیه بشی و اینه که باعث میشه حسابی حال کنی ...

صحنه نهم: بازیگر افتخاری

اینقدر به من خوش گذشت و اینقدر مسخره بازی درآوردم که نگو ... دقیقا یاد نمایش ملانصرالدین افتادم  و جالبه که کارگردانشم توی یکی از ایستگاه ها توی ماشین ما نشسته بود .

جالبه که همه به من میگفتن توهم بازیگر این نمایشی و جالبتر این که هنوز نمی دونم اونها هم بازیگر بودن یا نه !!!

 

پ . ن .

اول: بعد از مدت ها بد جوری نوشتنم اومد.... شاید چون خیلی لذت بردم ...

دوم: یکی از خانم های تماشاگر که به علت دزدیدن ماشین یکی از ایستگاه ها زندانی شده بود با تهدید زندانبانش خیلی سریع آزاد شد. اما نوع تهدید: گفت تا ده میشمرم اگه ولم نکنی روسریم رو در میارم ده ثانیه بعدی مانتوم رو و همینطور ادامه ... خلاصه به مانتو که رسید ظاهرا آزاد شد .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  توسط یه لنگ دراز  |