تبليغاتX
جایی برای پاهای دراز من
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388


دنی آقا به ددر می رود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:30  توسط یه لنگ دراز  | 

یکشنبه چهارم بهمن 1388

چند وقت پیش که اجرای عشق لرزه رو از دست دادم تصمیم گرفتم به نوشتن مطلبی از نمایشنامه این اثر بسنده کنم اما امشب که به دیدن این نمایش در جشنواره رفتم دیگه می تونم برای خود نمایش مطلبی کوچیک بنویسم.

نمی دونم به خاطر این بود که قبلا متن نمایش رو خونده بودم (که انتظارم رو بالا برده بود) یا اینکه جمعه شب یه اجرای فوق العاده (شاه لیر) رو دیده بودم و یا به خاطر شلوغی بیش از حد سالن (در واقع هر فضایی رو فروخته بودن) که تمرکز آدم رو بهم میزد و یا خستگی من ... و هزار تا شاید دیگه که اصلا مهم نیست اما به هر حال منتج میشه به اینکه امشب انتظار من برآورده نشد. نشد نه به معنای بد بودن بلکه به معنای کافی نبودن .

خوب یادمه که وقتی تو بستر بیماری داشتم نمایشنامه رو می خوندم توی ذهنم همه ی صحنه هاش رو بازسازی می کردم ... دقیق میدیدم که کجا ریچارد چطوری عکس العمل نشون میده کجا چطوری الینا رفتار می کنه و خلاصه برای همه ی لحظاتش شبیه سازی کرده بودم  و از این شبیه سازی حسابی لذت برده بودم و امشب خیلی از این لذت ها به فنا رفت چون خیلی چیزها اصلا اون طوری که من فکر می کردم  نبودند ، چون پیام دهکردی یا بهناز جعفری و اونطوری که تو ذهن من بازی کرده بودند  بازی نکردن به جز مادر ... مادر عالی بود ... مادر همون مادر ذهن من بود ... مادر خود جنس بود .

به جز مادر و دیالوگ هایی نابغه ای به اسم اریک امانوئل اشمیت بقیه روی اعصاب من بودند ... از دکور صحنه ی مزخرف گرفته تا بازی های ناهمگون دیان و ریچارد و پرسه زدن های بی معنای دیان در لحظاتی که مرکز نمایش نبود و کاملا معلوم بود که کارگردان نتونسته خوب بازیگرانش رو هدایت کنه.

ساعت نزدیک نیمه است و من خسته و عصبانی از اینکه چرا از میون این همه کارگردان چرا سهراب سلیمی باید دونه دونه کارهای اشمیت رو اجرا کنه ... من دیگه کارهای سلیمی رو نمیام ... من دیگه اجراهای نمایشنامه های اشمیت رو نمیام... من عصبانیم...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:53  توسط یه لنگ دراز  | 

جمعه دوم بهمن 1388


/* /*]]>*/

جشنواره بیست و هفتم تئاتر

اولین کاری که امسال دیدم به چند دلیل همیشه به یادم میمونه:

شاه لیر، نوشته ی حمید رضا نعیمی و به کارگردانی آرش دادگر واقعا یه اثر بی نظیر چه از لحاظ متن چه بازیگری و چه اجراست ... مهر ماه که این اثر در حال اجرا بود موفق به دیدنش نشدم اما به طور اتفاقی در جشنواره این اتفاق افتاد .

گاهی شخصی که شما اصلا نمیشناسیدش ، تاحالا ندیدینش و همینطور برعکس اونم شما رو ندیده و نمیشناسه میتونه یه لطف بزرگ بهتون بکنه... دیدن شاه لیر چیزی کمتر از یه لطف نبود که باید از واسطه ی اون واقعا تشکر کنم .

نشستن کنار بزرگان بازیگری ایران گلاب آدینه و بهناز جعفری (حتی اگه بهناز جعفری جای شما نشسته باشه و شما مجبور شین بلندش کنین) یه افتخاره .

واقعا باعث تاسف هست که یه احمق جلوت نشسته باشه و با شنیدن هر جمله ای که از اون بوی طعنه (بهش میگن جمله ی سیاسی) -اونم طعنه ی مربوطه به اتفاقات اخیر – بیاد شروع کنه به یادداشت برداری.... واقعا جای تاسف داره ... واقعا

 

در آخر اشاره ای به نوشته ای در صفحه ای از بروشور اثر:

قومش به او گفتند چه می سازی؟

گفت: کشتی

گفتند: چگونه؟

گفت: به کندی

گفتند: تو میدانی کشتی را چگونه می سازند؟

گفت: نه

گفتند: پس چگونه آن را می سازی؟

گفت: یا می گیرم

گفتند: تا کی؟

گفت: تا زمانی که آماده شود

گفتند: نوح اینجا بیابان است، گیریم که تو کشتی را هم بسازی، دریا را که نمی توانی آماده سازی

نوح گفت: وظیفه من ساختن کشتی است، دریایش با دیگری

 

نترس من یک کارگردان مولفم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه بیست و ششم دی 1388

دریغ و درد...

دردا و دریغا...

که ما در قرنی زندگی می کنیم که طبیعت دیگران، ژان پل سارتر را عملا لوچ میکند تا سارتر هر بار دو بار ببیند که در قرن ما از آنچه نامش انسانیت و ایده ال انسانی است خبری نیست.

دریغ و درد...

دردا و دریغا...

که ما در قرنی زندگی می کنیم که مرگ اصرار دارد که ما باور کنیم نام خانوادگی اش زندگانیست.

دریغ و درد...

دردا و دریغا...

که ما در قرنی – تصور می کنیم – زندگی می کنیم که زندگی تصور می کند، ما باور داریم و جدا زندگی میکنیم.

 

برادرم ویگن

نوشته کارو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه نوزدهم دی 1388
  

نمی دونم شاید اگه منم کارگردان بودم هر جوری بود تو کارهام به زنم یه نقشی می دادم ، حتی اگه دوزار اون زن استعداد نداشت ... یا شایدم ... نمیدونم واقعا ... شاید زنم به زور اون نقش رو می گرفت ازم ، ولی یه کارگردان یه خالق اینقدر براش اثرش ارزشمند است که نذاره روابط خوانوادگی خرابش کنه... اما آخه امد جه میدونه ... شاید منم اگه کارگردان بودم با اولین تهدید زنم هر نقشی رو که میخواست تقدیمش می کردم...آدم چه میدونه که این مستر کوهستانی چی کشیده؟ یا شایدم خودخواسته بوده ، کسی چه میدونه؟ بهرحال یه دستمزد کمتر بهترمگه نه؟

ولی حتی اگرم زنه یکی به زور بخواد بازیگر بشه یا یکی بخواد به زور زنشو بازیگر کنه و اون زن به طور اتفاقی اصلا استعداد نداشته باشه و اگر بازم به طور اتفاقی اون زن مهین صدری بازیگر نقش شیده در نمایش 17 دی کجا بودی باشه بازم چیزی از ارزش های این نمایش کم نمیشه .

17 دی کجا بودی؟

نویسنده و کارگردان: امیر رضا کوهستانی

بازیگران: نگار جواهریان، احمد مهران فر، مهین صدری، الهام کردا، سعید چنگیزیان و فاطمه فخرایی

 روایت حساب شده در کنار بازیهای دلچسب (غیر از همونی که گفتم) به همراه کارگردانی خوب همیشه میتونه خروجی خوبی داشته باشه که من بهتون توصیه میکنم تا جشنواره تئاتر شروع نشده حتما برین و ببینین ... تالار ایرانشهر ساعت 20:30

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:3  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه دوازدهم دی 1388

رقصید

پر زد، رمید

از لب انگشت او پرید

[سکه]

گفتم: خط

 

پروانه ی مسین

پرواز کرد

چرخید، چرخید

پرپرزنان چکید، کف جوی پر لجن

تابید، سوخت فضا را نگاه ها

برهم رسید

در هم خزید

در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:

ای یاس، ای امید

آسیمه سر به سوی سکه تاختیم

از مرز هست و نیست

تا جوی پر لجن

با هم شتافتیم

آنگاه نگاه را به تن سکه بافتیم

پروانه ی مسین

آئینه وار! برپا نشسته بود در پهنه ی لجن

و هر دو روی آن

خط بود

خطی به سوی پوچ! خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست

در قلبواره اش

و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:

-پس ... نقش شیر؟

رویید اشک

خاموش گشت، خاموش

گفتم:

-کنام شیر لجن زار نیست، نیست

خط است و خال

گذرگاه کرم ها

اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است

میعادگاه زشتی و پستی ست.

 

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم

 

نصرت رحمانی

میعاد در لجن


پ.ن.

آخرش نفهمیدیم تولد فروغ فرخزاد 15 دی ماه بود یا 8. یه روایتی هست که سال گذشته پوران خواهر فروغ اعلام کرده که روز درست 8 دی هست ... نمیدونم این خواهر خل و چل چرا بعد از اینهمه سال یادش افتاده کتابها رو اصلاح کنه ...

فقط میخواست مارو ضایع کنه که مراسم سالگردش رو از دست بدیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:48  توسط یه لنگ دراز  | 

شنبه پنجم دی 1388

تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کششی که اونارو به جون هم می اندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه ، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کشتیشون یعنی بچه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می شه از کلاهبردای. دو تا دشمن با هم سازش می کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده، این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه. حالا که هم آغوشی وحشیانه و پر لذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی ... بعد قاتل ها پیر میشن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن. این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونتشونو خالی کنن به جون هم می افتن. درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگهضربه ها کاری تر و ماهر ترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه. آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو در میآره بعدش پدر همدیگرو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟   

 

 

خرده جنایت های زناشوهری

نوشته اریک امانوئل اشمیت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:5  توسط یه لنگ دراز  | 

جمعه بیست و هفتم آذر 1388
 

 

 صبح پيدا شده از آن طرف كوه ازاكو اما
 وازنا پيدا نيست
 گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب                                                                                                             
 بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

 وازنا پیدا نیست
 من دلم سخت گرفته است از اين
 ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
 كه به جان هم نشناخته انداخته است

 چند تن خواب آلود
 چند تن ناهموار
 چند تن ناهشيار.

 

داستان یک دهکده ... مردمانی گناهکار ... دختری مشروب فروش ... برادرانی اصلاح نشدنی و کشیشی که به همه چیز حتی خدا شک کرده است ... و رودخانه ای که پذیرای پاکانی ست که مطابق قوانین کلیسای کاتولیک آماده ی رفتن به جهنم هستند...

دهکده فریاد می زند که مرا با پاکی و محبت و عشق و انسانیت سروکاری نیست و کشیش مشروب می نوشد.

دخترک مشروب فروش عاشق است و کشیش به دنبال ایمان از دست رفته ی این مردم گمراه می گرید.

کلمن مغز پدر را متلاشی میکند و کشیش ساده انگارانه تنها می تواند دعا بخواند.

دو قاتل در شهر می گردند وکشیش تنها می تواند بنوشد و بگرید.

کلمن و والین به خون هم تشنه اند و کشیش روحش را روی آن دو، خوبی آن دو و تغییر آن دو شرط می بندد و .... می بازد...

نمایش غرب غمزده

تالار اصلی مولوی

ساعت 19:45

 

پ.ن.

1- سال پیش که اجرای نمایشنامه خوانی این اثر رو در جشنواره تئاتر دیدم شیفته اثر شدم. نمایش شاید از نظر اجرا ساده باشد اما نمایشنامه سیاه و قوی و بازی های خوب آن باعث میشه به تئاتر دوستان توصیه کنم حتما این اثر رو ببینند.

2- حدود 2 هفته دیگه سالگرد تولد فروغ فرخزاده ... کلیه فروغ دوستان خودتون رو از الان آماده کنین که همدیگه رو به زودی خواهیم دید.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:35  توسط یه لنگ دراز  | 

جمعه بیستم آذر 1388

" همه مردها دروغگو، بی ثبات، دغل، وراج، دورو، متکبر، بزدل، نفرت انگیز و شهوت پرستند. تمام زن ها ریاکار، مکار، خودپسند، کنجکاو و فاسدند. دنیا چاه فاضلابی است بی انتها که موجودات عجیب الخلقه ای در آن می خزند و به کوههایی از لجن بر می خورند. اما در دنیا چیزی مقدس و با شکوه نیز وجود دارد: پیوند دو موجود این چنین ناقص و وحشتناک. در عشق اغلب اشتباه می کنیم، اغلب احساسات ما جریحه دار می شود و احساس بدبختی می کنیم. اما عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه ی مرگیم به عقب برمیگردیم و به خود می گوییم: خیلی رنج کشیده ام، گاهی به بیراهه رفته ام، اما عشق ورزیده ام. پس من زندگی کرده ام، من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته ی غرور و کسالت نیستم، زیرا که عاشق بوده ام. "

 

عشق لرزه

نوشته ی اریک امانوئل اشمیت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12  توسط یه لنگ دراز  | 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388


If you love somebody tell him tomorrow: the sky is white,

If it’s me I will answer: but the clouds are black.

This way we will know we love each other.

 

Lovers on the Bridge

A film by Leos Carax

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط یه لنگ دراز  |