آخرش نفهمیدیم تولد فروغ فرخزاد 15 دی ماه بود یا 8. یه روایتی هست که سال گذشته پوران خواهر فروغ اعلام کرده که روز درست 8 دی هست ... نمیدونم این خواهر خل و چل چرا بعد از اینهمه سال یادش افتاده کتابها رو اصلاح کنه ...
فقط میخواست مارو ضایع کنه که مراسم سالگردش رو از دست بدیم
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:48  توسط یه لنگ دراز
|
شنبه پنجم دی 1388
تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این
کششی که اونارو به جون هم می اندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با
آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه ، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می
گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل
شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که
علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کشتیشون یعنی بچه
هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می شه
از کلاهبردای. دو تا دشمن با هم سازش می کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو
درآرن. خانواده، این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه. حالا که هم آغوشی وحشیانه و
پر لذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می تونن بکنن: به اسم
تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و
حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در
لباس نوع دوستی ... بعد قاتل ها پیر میشن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه
ای بسازن. این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونتشونو خالی کنن
به جون هم می افتن. درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه
ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگهضربه ها کاری تر و ماهر ترن. تو این نبرد
هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه. آره
اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو در میآره بعدش پدر همدیگرو. یک راه
دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از
شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می خوان از شر اون یکی
خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین
کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟
خرده جنایت های زناشوهری
نوشته اریک امانوئل اشمیت
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:5  توسط یه لنگ دراز
|
صبح پيدا شده از آن طرف كوه ازاكو اما وازنا پيدا نيست گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار
وازنا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از اين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك كه به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشيار.
داستان یک دهکده ... مردمانی گناهکار ... دختری مشروب فروش ... برادرانی اصلاح نشدنی و کشیشی که به همه چیز حتی خدا شک کرده است ... و رودخانه ای که پذیرای پاکانی ست که مطابق قوانین کلیسای کاتولیک آماده ی رفتن به جهنم هستند...
دهکده فریاد می زند که مرا با پاکی و محبت و عشق و انسانیت سروکاری نیست و کشیش مشروب می نوشد.
دخترک مشروب فروش عاشق است و کشیش به دنبال ایمان از دست رفته ی این مردم گمراه می گرید.
کلمن مغز پدر را متلاشی میکند و کشیش ساده انگارانه تنها می تواند دعا بخواند.
دو قاتل در شهر می گردند وکشیش تنها می تواند بنوشد و بگرید.
کلمن و والین به خون هم تشنه اند و کشیش روحش را روی آن دو، خوبی آن دو و تغییر آن دو شرط می بندد و .... می بازد...
نمایش غرب غمزده
تالار اصلی مولوی
ساعت 19:45
پ.ن.
1- سال پیش که اجرای نمایشنامه خوانی این اثر رو در جشنواره تئاتر دیدم شیفته اثر شدم. نمایش شاید از نظر اجرا ساده باشد اما نمایشنامه سیاه و قوی و بازی های خوب آن باعث میشه به تئاتر دوستان توصیه کنم حتما این اثر رو ببینند.
2- حدود 2 هفته دیگه سالگرد تولد فروغ فرخزاده ... کلیه فروغ دوستان خودتون رو از الان آماده کنین که همدیگه رو به زودی خواهیم دید.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:35  توسط یه لنگ دراز
|
" همه مردها دروغگو، بی ثبات،
دغل، وراج، دورو، متکبر، بزدل، نفرت انگیز و شهوت پرستند. تمام زن ها ریاکار،
مکار، خودپسند، کنجکاو و فاسدند. دنیا چاه فاضلابی است بی انتها که موجودات عجیب
الخلقه ای در آن می خزند و به کوههایی از لجن بر می خورند. اما در دنیا چیزی مقدس
و با شکوه نیز وجود دارد: پیوند دو موجود این چنین ناقص و وحشتناک. در عشق اغلب
اشتباه می کنیم، اغلب احساسات ما جریحه دار می شود و احساس بدبختی می کنیم. اما
عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه ی مرگیم به عقب برمیگردیم و به خود می گوییم:
خیلی رنج کشیده ام، گاهی به بیراهه رفته ام، اما عشق ورزیده ام. پس من زندگی کرده
ام، من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته ی غرور و کسالت نیستم، زیرا که عاشق بوده
ام. "
عشق
لرزه
نوشته
ی اریک امانوئل اشمیت
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 16:12  توسط یه لنگ دراز
|
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
If you love somebody tell him tomorrow: the
sky is white,
If it’s me I will answer: but the clouds are
black.
This way we will know we love each other.
Lovers on the Bridge
A film by Leos Carax
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:12  توسط یه لنگ دراز
|
-زندگی
فقط بدنامیه. بدون این که بخوایم آوردنمون و بدون این که بخوایم می برنمون. همین
که احساس می کنی داری چیزی رو لمس می کنی ازت می گیرنش. محو میشه . ما فقط ارواح
را دوست داریم و بقیه آدم ها همیشه معمایی اسرارآمیز باقی می مونن که هیچوقت حل
نمی شن.
نوای
اسرارآمیز
نوشته
اریک امانویل اشمیت
پ.ن.
بسیار
خوشحال می شدم اگه آقای کیمیایی بجای فیلمسازی می نشست روی توالت فرنگیش و بلند هم
نمیشد... بسیار خوشحال می شدم.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:5  توسط یه لنگ دراز
|
کسینجر،
مشاور امنیتی رئیس جمهور امریکا ریچارد نیکسون میگوید: نمیدانم چرا ما باید کناری
بایستیم و تماشا کنیم کشوری فقط به علت بی مسئولیتی مردمانش کمونیستی شود.
رئیس
جمهور نیکسون به رئیس سیا فلمز اطلاع داد که دولت آلنده در شیلی برای آمریکا قابل
قبول نیست. دولت آمریکا شروع به رسوایی کشاندن اقتصاد شیلی کرد. او نفوذ خود را به
کار برد تا شیلی نتواند دیگر از اعتبارات جهانی؛ بانک توسعه کشورهای آمریکایی و
نیز بانک های بزرگ بین المللی استفاده کند. مس شیلی در بازار جهان ناگهان مشتریانش
را از دست داد. امریکا گروه های مخالف دولت را در کشور، روزنامه ها، مجله ها ،
شرکتهای کوچک و ... که اعتصابشان منجر به آن میشد که درشیلی نیازمندی های عمومی
پیوسته بیشتر شود تامین مالی می کرد.
سالوادور
آلنده درجواب گفت: "من نه حواری مسیح هستم و نه مهدی موعود. من یک مبارز راه
حقوق اجتماعی هستم که وظیفه خویش را انجام میدهد. وظیفه ای که مردم بر عهده ی من
گذاشته اند. اما آن ها که می خواهند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند، آن ها که می
خواهند به خواست مردم گردن ننهند، من یک قدم هم عقب نخواهم نشست. کاخ موندا را
هنگامی ترک خواهم کرد که وظیفه ام را انجام داده باشم، وظیفه ای که مردم به من
محول کرده اند. آن هاباید این را بدانند ، آن ها باید این را بشنوند و درک کنند:
من از انقلاب شیلی دفاع خواهم کرد ... تنها وقتی که آنها با گلوله مرا سوراخ سوراخ
کنند می توانند مرا از اجرای برنامه ی مردم باز دارند.
11
سپتامبر 1973
سالوادور
آلنده در ساعت 6:20 دقیقه صبح با زنگ تلفن از خواب برخاست . خبر کودتا به او داده
شد.
ساعت
7:50 کودتاچیان برای نخستین بار خود را معرفی کردند.
ساعت
8:15 کودتاچیان از آلنده خواستند کناره گیری کند.
ساعت
9:40 آلنده آخرین سخنرانی خود را ایراد کرد:
"...
من به شیلی و آینده آن ایمان دارم. کسانی پس از من بر این لحظه های تلخ و تیره که
خیانت سعی دارد به هدف برسد غلبه خواهند کرد. بر این حقیقت, استوار بمانید که دیر
یا زود راه هایی گشوده خواهد شد که انسانهایی آزاد در آن گام خواهند گذاشت تا
جامعه ای بهتر برپا دارند.
زنده
باد شیلی. زنده باد خلق. زنده باد کارگران. این واپسین سخنرانی من است. یقین دارم
که قربانی شدن من بی ثمر نخواهد بود . یقین دارم حداقل درسی اخلاقی برای جنایت
کاران, بزدلان و خیانت کاران خواهد بود. "
ساعت
11 بمباران آغاز شد.
ساعت
14:20 در حالی که سربازها وحشیانه به اطراف خود تیراندازی می کردند وارد تالار
شدند. آلنده آنجا بر یک صندلی راحتی نشسته بود. او مرده بود.
ژنرال
ها دموکراسی شیلی را کشته بودند.
ژنرال
اگوستو پینوشه بعد از کودتا گفت: دموکراسی باید گه گاه حمام خون راه بیندازد تا
بتواند به حیات خود ادامه دهد.
گواهان
بعدها از شکنجه های وحشیانه نظامی ها گفته اند, از کتک زدن , لگد زدن, ضربه زدن با
قنداق تفنگ, شوک الکتریکی, تجاوز به افراد تیرباران شده یا تا سرحد مرگ شلاق
خورده. ویکتور خارا خواننده نامدار شیلی در میان گشته شدگان بود. او در استادیوم
آخرین شعرش را سرود:
چه
توان فرساست ترانه خواندن
وقتی
که باید ترانه ی وحشت خواند
وحشتی
که من تجربه کرده ام
وحشتی
که من از آن می میرم
دیدن
خودم در میان این همه
و
لحظه های بسیار بی پایان
در
سکوت و فریاد
که
پایان ترانه را اعلام می کنند
آنچه
می بینم پیش از این هرگز ندیده بودم
آنچه
احساس کرده ام و احساس می کنم
لحظه
را پدید می آورد...
برگرفته
از کتاب آلنده ها
نوشته
گونتر وسل
به
مناسبت سالگرد کودتای 11 سپتامبر شیلی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:17  توسط یه لنگ دراز
|